تبليغاتX
در جستجوی عشق

در جستجوی عشق

دعایمان کنید

دوستای عزیزم سلام:

تو این روزا نه تنها برای من بلکه برای همه ی کنکوری ها خیلی دعا کنید.....

فقط ۱۰روز مانده.......

دعا کنید در موقعییتی قرار بگیریم که بندگیمان را  برای خدایمان دو چندان کنیم و صبر و مقاومتمان در

برابر مشکلات زندگی دو چندان....

وخدا به ما موقعیتی را بدهد که جنبه ی آن را داشته باشیم....

وخلاصه اینکه بهترین را به هر کداممان عطا کند....

الهی آمین....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت   توسط نفیسه  | 

دنیای واقعی

دلارام : نفیسه!  چرا انقد آروم میای . بدو... مگه نمی بینی داره اتوبوس میره.........!!!!!

تا اومدم یه چیزی بگم .دستامو گرفتو منو به سمت  اتوبوس  کشوند....

دوان دوان .با هر قدم گذاشتن روی آسفالت خیابون. انگار تو وسط جهنم. می دوییدیم

حرارت گرما سیلی زنان .جای انگشتاشو روی صورتمون گلگون کرده بود.....!

با تعجب گفتم: ماکه بلیت نخریدیم...؟؟

لبخند زدو گفت: بیا بشینیم....

نشستن روی صندلی های اتوبوس گرما رو دو چندان کرد......

دلارام: میشه بگی چند سال اتوبوس سوار نشدی......؟؟؟!!!!!!!!!!

گفتم: راستشو بخوای نمی دونم کی ولی یادم همیشه وقتی بچه بودم گریه می کردم که می خوام با

این ماشین بزرگا بیام....!!!

شروع کرد بخندیدن و گفت: قربون نفیسه کوچولو برم......!!!!!

دلارام: بزار حدس بزنم: امروز که همایش بودیم  بدترین روز زندگیت بود درسته؟؟

با تعجب گفتم: از کجا فهمیدی.....

دلارام: نفیسه کوچولو بهم گفت......

واقعا روز سختی بود. کاشکی الان میرسیدیم خونه...............!!!!

هرچی می گفتم: فقط می خندید. اگر چه که حق داشت به اولین تجربه مستقل بودن دوستش بخند!

باید پیاده میشدیم. تا مترو فقط خندیدیم. اما تو دلم حال و هوای دیگه بود....!!!

ناراحت از این که بین نفیسه لوس با دلارامی که نه گرما و نه سختی زندگی نمی تونه آزارش بده فاصله های زیادی....

انگار اونم فهمیده بود که سعی می کرد بخندونم.....!!!

جمعیت توی واگن های مترو در حال منفجر شدن بود....!!!

از پشت صدای دخترای دانشجویی می اومد که ظاهرشون با حرفایی که می زدن تناقض محض داشت.

انقدر همه به هم نزدیک بودیم که اگر نمی خواستی هم مجبور بودی به حرفاشون گوش کنی....!

دوستش بهش می گفت: درست که ساعت کاریش زیاد ولی بهتر از بیکاری.....

دخترک گفت: از طرفی فکر می کنم اگه نرم چه جوری خرج دانشگاه و به هر حال. تو که می دونی چه

خرج و مخارجی داریم..... از طرفی هم فکر کن از دانشگاه باید یه راس برم تا ۹ شب. کی دیگه درس

بخونم. تازه کارای خونه هم هست......

حرفاشون مثل پتک تو سرم کبیده می شد....

یه دفعه صدای بلندش نگاه ها رو متوجه خودش ساخت.....

""""گوشواره ها و انگشترای سنگ دارم با مناسب ترین قیمت"""""

همه اول محو زیباییش می شدند بعد محو انگشترای سنگش. دختری جوان و زیبا....

بغض همه ی گلوم و پر کرده بود...

دلارام: می بینی نفیسه. دنیایی که پدر مادرامون واسمون ساختن چقدر متفاوت با دنیای واقعی.....

تو همه ی این روزا تنها دغدغمون کنکور بوده و اینکه بریم کدوم دانشگاه........

وایی که می ترسم وقتی کنکورو بدیم و دغدغه های واقعی خودشو نشون بدن نتونیم مقاوم باشیم...!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت   توسط نفیسه  | 

دلمان را یا قدم های پر گلت بهاری کن....!!!

شب عجیبی بود. فقط چند دقیقه ای مونده بود به سال جدید....

انگاری هرکسی با روزایی که پشت سر گذاشته بود یه دنیا حرف داشت.....!!!

هوا بیرون خیلی خیلی سرد بود!

انگاری زمستون از ترس اینکه از اینجا هم بیرونش کنن .بین درختا و آسمون این ده

کوچیک خوابیده بود.....!!!!

صدای مادرم من و متوجه خودم ساخت ( نفیسه: کجا میری ؟بیرون خیلی سرد یه

چیزی بپوش....) یه لحظه نگام پر شد از تعجب...!!! به خودم گفتم:                     

چی شد من یه دفعه ای اینجا اومدم؟؟

با لبخند شیرینش. ژاکت و بهم دادو آروم زیر لب گفت: منم خیلی دعا کن و در بالکن

و بست و رفت....!!!

باد همچنان می وزید و ستاره ها با صدای باد. شادی کنان این سو اون سو         می دویدن !!!!

اما یه ستاره از اون دور دور .وایستاده بود و خیره خیره تو چشمام زل می زد !!!!

سکوت و شکستم و گفتم:

ستاره ی من....! تو من و کشونی به سمت خودت مگه نه؟؟

هرچی تو ذهنم دنباله آرزو میگشتم که چی بگم به ستاره ی چشمک زنون..... 

انگاری تازه متولد شده بودم و از زمین و آسمونش هیچی نمی خواستم.....!!!!

همونطورکه خیره بودم به نور دلش....!!!

از دلم صدا اومد و آروم آروم .میگفت:

تو می بینیش از اون بالا....                                                                     

همونی که تو این لحظه با  چشمای منتظرش داره واسه ما دعا می کنه....!!!!

اگه می بینیش بهش بگو:

اگه صدای من و نمیخواد بشنوه  ......!!!

اگه به دل سیاهم دست رد می زنه ... !!

اگه جواب دلتنگیمو نمی ده ....!!!

اشکالی نداره اما من بی صبرانه با دل غرق گناهم منتظرشم و غرق در تمناشم...!!

فقط بهش بگو بیاد....!!

بگو اونی که مثل تو .تو این لحظه های آخر سال خیره هست به آسمونت.

در همه ی لحظه ها مواظبش باش تا توی آسمون چشمات

دریای اشک نسازه................!!!!!!!!!!!

*آمین یا رب العالمین*

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط نفیسه  | 

رنگ تو.......................

اون روزای خیلی دور. چقدر قشنگ بود ! آسمون آبی نبود. رنگ تو بود !

وقتی دیدی عشقمون داره از یادم می ره. من و از آغوش گرمت انداختی بیرون.

به یه جای دور خیلی دور...........!!!!

دیگه آسمون رنگی از تو نداره. تا که عشقت و به یادم بیاره.....

اما. انگاری یه جایی رنگ تو هست. رنگ آسمون اون روزامون هست!

دیدی تو قمار عشقت چه طوری باختن...

با دیدن رنگ قشنگت کار دلمو ساختن!!

بگم خدا ؟؟ بگم چی به روز بوم نقاشیت آوردن؟؟

با دیدن رنگ قشنگت توی بوم نقا شیمون. از عشق برام گفت. از عشقی

که با رنگ آسمونمون فرق داره.....نیاز داره.....فراق داره.....تب داره.....حسرت داره!!!!!!

نزدیک و نزدیک تر شد و  بوم خاطراتمون و رنگ سیاه فراقش کرد!!!!!!!!!!!

یه غریبه ی دیگه با نگاه خیره خیره اومد تا ببینه رنگ بوم نقاشی ما رو.از عشق برام گفت.

از عشقی که با رنگ آسمونمون فرق داره. نیاز دازه.......عادت داره.......وصال داره......غم نداره!!!!

بوم عشقمو ن و رنگ خودش کرد. رنگ  پر احساس دلش!!!!!

این بار نگاه من خیره به دله یه غریبه شد! از دور رنگ تو بود. اما هرچی جلوتر می اومد.رنگ دلش عوض

می شد. اونم خیره به رنگ بو ممون. با نگاهش گفت: دلت چه رنگیه......!!!!!

با دیدن سکوت من . با دستای آغشته به خون خیانت . به من و تو.......!!!!!!!!

رنگ آسمونمون و سرخ کرد و پر درد و آه.......!!!!!

داشت رنگ آسمونمون محو  می شد.

تا اومدم بگم خدا!!!!!!!

دیدم فرشته هایی و که رنگ تو بودن. من وتو آغوش گرمشون فشردن. با دستای پاک محبتشون نوازش

کردن زخم های پر درد این چند سالرو......!!!!!!!!!

 تا بشم رنگ تو......................................

 

 

دوستای عزیزم!!!!!!!

دلم براتون خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی زیاد تنگ شده بود!!!!

این روزا همه چیز خیلی خوب و آروم. دوستایی و که تو خاطرات گذشتم گم شده بودن و دوباره پیدا کردم

تو همه ی این روزا همسفرای خوبی برام بودن......!!!!!!

الان که دارم مطلب می زنم زهرا . متین . سوگل دارن ثبت نام کنکور و می کنن.

ازتون می خوام برامون خیلی زیاد دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت   توسط نفیسه  | 

خدانگهدار

توی چشماش عمق عجیبی بود. کمتر به جایی خیره می شد و توی فکر            

فرو می رفت.!!!

توی صداش انرژی فوق العاده ای بود. انگار هر کلمه ای که می گفت.صدات میکرد!!

انگاری از چشمام فهمیده بود!!!!

نه تنها صداش . دستاش .چشماش. وزن شعرا رو روی قلب و مغزمون هک میکرد!!

حس میکردم: دوست دارم ساعت ها بشینم و عروض بهم یاد بده!!!

یه لحظه همه جا پرشد از صدای سکوت!

به یه گوشه خیره شد و گفت:

مهران شرفی! هر وقت بچه هاش خسته بشن. واسشون شعر می خون. از نگاهتون

معلوم که باید شعر بخونم.بخونم؟؟؟؟

ماهاهم که از خدا خواسته گفتیم: بله......!!!!!!

شروع کرد به خوندن و ما رو دیوونه کرد!!!!

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم



تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فروریخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب،آیینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا، که دلت با دگران است!


تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!



با تو گفتم: حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!


روز اول که دل به تمنای تو پر زد


چون کبوتر، لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم


باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم!


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نه گسستم، نه رمیدم


رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم


نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...                   فریدون مشیری

 

*من چه کنم که در کوچه های خاطراتت اسیرم!!!؟؟

تو رفتی. تنهای تنها.....!!

من ماندم و کوچه های خاطراتت.!!

وقتی می رفتی اشکی تو چشمام نبود اما تو دلم....!!!

وقتی می رفتی صدام نمی لرزید اما دلم.....!!

نگرانم.وقتی اینا رو می خونی....!!!

نگرانم!!!

آخه این قرار آخرین پستم باشه توی کلبه ی تنهایی ها.

ای سفر کرده٬٬٬٬٬٬!!!!!!

دوری از کوچه های خاطراتمون.خیلی دور اما من لحظه به لحظه در  کوچه های

خاطراتمون بی توقدم میزنم.تنهای تنها.........!!!!!!

 

دوستای عزیزم!!!

از اینکه تا این مدت همراهیم کردید و با نظرات خوبتون راهنماییم .متشکرم!!!

آقای سلطانی زاده.تا کنکور ممنوع  کرده اومدن به کلبه ی تنهایی و منم قول دادم!!!

ازتون می خوام که خیلی خیلی دعام کنید....!!!

مواظب خودتون باشید.!

خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت   توسط نفیسه  | 

عشق بازی دوباره!!!!

انگاری هر تجربه ای که به دست می آورد به جایی که  

 بزرگترتربشه.                                               

بیشتر واسه بازی کردن حریص تر می شد.....!!!!

امیدوارم اشتباه باشه حس ( عشق بازی دوباره)

اما نوشته هاش بوی آغاز کردن دوباره را می دهد..!!!!

آه. همین عشق بود که او را تا مرز خدا حافظی با همه چیز بد رقعه می کرد!!!!!

به خدا همین عشق بود......!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت   توسط نفیسه  | 

یاعلی

آه که چقدر سخت است. کسی را عاشقانه دوست داشته باشی و اما زبانت عاجز باشد.

از وصفش از مظلومیتش.از وفاداریش....!!!!!!

آه که چقدر سخت است فقط تنها حرفت با جانانت این باشد که تسلیت میگویم!!!!

جانانم: .مرا ببخش که حقیرم .مرا ببخش که نتوانستم از علی گویم!!!!

تسلیت می گویم.......................................................!!!!!!!!


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت   توسط نفیسه  | 

دوست صدیق نسبت روحانی دارد!!!!!!!!!!!

ابو حامد) با رفیقی می رفت در راهی. رفیق گفت:

((مرا اینجا کسی است. تو اینجا باش تا صله ی رحم به جای آورم))

وی رفت و ابو حامد بنشست . آن مرد آن شب بیرون نیامد.و برفی عظیم آمد.

دیگر روز آن مرد بیرون آمد. ابو حامد در میان برف می جنبید و برف از وی می ریخت.

آن مرد گفت: ابو حامد تو هنوز اینجایی؟

ابو حامد گفت: مگر نگفتی که اینجا بمان؟ 

 "دوستان وفای دوستان به جای می آورند"

                                                                                 نفحات الانس جامی

وقتی این مطلب و خوندم: کلی ؟؟؟؟ تو ذهنم پر شد. تا حالا دوست صدیق داشتی

که نسبت روحی باهات داشته باشه؟؟؟ تو ای که این مطلب و خوندی چی؟

دوست دارم تو هم چشمات و ببندی و بری به گذشته!

وقتی غرق شدم تو گذشته و سفر کردم به کودکی و نوجوانی. دیدم تهی شدم!!!

یه لحظه کلی دلم گرفت و گفتم : خدایا شکر! که دارم اعتراف می کنم که تهیم و

مثل خیلی های دیگه که بازیچه ی نقاب دوستی. دشمنانشون هستند نیستم!!!!

آره خداجونم : اعتراف می کنم!! ازت می خوام توی راه رسیدن بهت دوستایی و سر

راهم قرار بدی که زود تر بهت برسم. کسایی که روحم و نوازش کنند و راه رسیدن به

تو رو هموار....!!!

الهی آمین!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت   توسط نفیسه  | 

هجرت

چشمامو بستم و تو دلم زمزمه کردم خداجونم: دوست دارم باهام حرف بزنی از

جنس کلمه از جنس عقل رخیص من!!!!!

تلفن دستم بود.تو دلم زمزمه میکردم: می خوام یه کمی شکی که هست تو دلم     

 نابود بشه. می خوام ایمان پیدا کنم!!!      

تا این و گفتم یه دفعه شیطون اومد تو دلم شروع کرد                                         

حرف های گذشته را تکرار کردن. اگه تو دلم نمیومد شگفتی داشت!

آخه وقتی می خوای عوض بشی و همه چیز دلتو نو کنی پیداش میشه تا نزار!

"" نفیسه: تو حیفی بری تو این مدرسه. الان پیش دانشگاهی اشتباه می کنی.

تو مدرسه ای که اسمی از اسلام نیست. دخترایی که.........!!!!

تورو خدا نرو از پیش ما. تو رو خدا...!!!!

آخه وقتی ظاهرتو تناسبی با اونا نداره چرا می خوای تو چاه خودتو بندازی....!!!

یه دفعه یاد روزایی که من و از زندگی ساقط کرداوفتادم!!!

بلند بلند با خودم. حرف می زدم!!!

آره.هین جایی که اسمش اسلام من و از زندگی انداخت. همین جا...!!!

حداقل اینجایی که میرم ظاهرشون با باطنشون یکی و نقشی بازی نمی کنند

دیگه داشتم هم زمان با گریه  بلند حرف میزدم .خدایا خودت از دلم خبر داری     

کمک کن!!

تلفن و برداشتم. و زنگ زدم تا جواب استخارم و بشنوم!!!

حرف خدارو!!!!

فقط سکوت بود و نگاه خیره ی مادرم  و من و صدای خدا....!!!!

گفت :در ظاهر هول و هراس اما باطنش خیلی خوب و                             

عاقبتش جالب و شیرین.نگران نباشید با قدرت و صحت عمل لازم است و

هجرت واجب و تکلیف الهی ست. با افرادی نامیزان روبه رو می شوید. با

تلاش و نقش حق و صحیح موفق می شوید!!!!  

آرامشی همه ی وجودم و فرا گرفته!!! باورم نمی شد چون استخاره گویا بود و  

موضوع استخاره رو تو دلم گفتم. اما اون حرف از هجرت زد!!!!!!!

دیگه شک نداشتم.خدا باهام حرف زده بود چون فقط اون از موضوع استخاره خبر

داشت!!!!!!!!!

قرار فردا برای اولین بار برم!!!

اول از همه از جانانم که اولین خواننده ی مطالبم و بعد از تو                                 

دوست عزیزم می خوام که برام دعا کنید!

فردا روز تحول. توکل به خودش!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت   توسط نفیسه  | 

خدا رو پاک نکن!!!!!!!!

همه شگفت زده شده بودند و پر جنب و جوش. وقتی از دور نظاره گرشون بودم.

می دیدم که نگاه های متحیرشان . مجذوب آینده نگری اش شده بود!!!!

فضای اتاق سنگین بود حس می کردم  تو کوره دارم دست و پا می زنم.

دخترک به تفاله های چای خیره می شد و از آینده شون می گفت!

کسی چهره ی زیر نقابش را نمیدید.کسی  ناتوانی اش را نمی دید.                      

چون کسی آن روز هایش را ندید.

به همگان آینده دروغین را هدیه داد.و ادعای قدرتی که کسی ندارد را میکرد.       

خدا میداند که قدرتش در چه حد هست.!!!

اگر هم آینده را میبینه راهش سیاه . که غم را به کسی هدیه میده

تنها راهش سکوت!!!!!.

نمی تونستم کنارش قرار بگیرم!!!!!!!

آه. خدای من باورم نمی شه که همه ی این روزها نظاره گر نقابشون بودم!!!

خدایا. چرا من اینجام. چرا اومدم جایی که آشنایی ندارم! همه غریبه بودند.        

حتی نام هایشان.!!!!!!!!!

گویا خدا را از دلشان پاک کرده بودند. گویا فقط ظاهرشان مهمانی خدا رفته بود

فقط لبای خشکشون از روزه داریشون حکایت می کرد!! خدای من باورم نمی شه

انگاری توکل را پاک کرده بودند که پناه برده بودند به تفاله های چای

انگاری با خدا سالها حرفی نداشتند که مجذوب حرفاش شدن!!!! 

رنگی از خدا نبود در نگاه و دلشان......!!!!!!!!

 خدایا کمک کن که روزه دار واقعیت باشیم!!

الها. دستای همه رو بگیر!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت   توسط نفیسه  |